خرید بک لینک
غزل کوتاه است، چون عاشق کمصبر است. غزل کوتاه است، چون عاشق پردهپوش است. غزل کوتاه است، چون عاشق غیور است. غزل کوتاه است، چون عاشق اهل اشارت است. غزل کوتاه است، چون عاشق میداند که معشوق به قیاس در

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51

بچه بودم، شاید راهنمایی. یه روز با یکی از با دوستام که حرف میزدیم گفتم من یه آرزوی بد دارم، اینکه یه روز آدمی بشم که خیلی مشهوره و از بین لایههای تاریخ میتونه خودشو برسونه به کتب درسی بچههای چند

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51

مسابقات کشوری بود گمونم، دو تا استاد سخن! نشسته بودن به سخنوری ما نمره میدادن. سخنم رو با این رباعی تموم کردم: یک چند به کودکی به استاد شدیم/ یک چند به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51

دلمان تنگ شده، بنویس :) عنوان پست آخرت مرا یاد این انداخت. از آخر به اول، کلا ده پست؟ از دست نرفتین اگه هنوز به خواننده اهمیت میدین :) فهمیدم بیشتر از یک اینتر بزنی باید متن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51

چند روز پیش رفتم بالاخره یه براکت خریدم و تلویزیون رو کوبوندیم به دیوار. قشنگ جا باز شد. بخاری رو هم برداشتم. چیدمان رو هم یه کم عوض کردم. امروزم کل خاندان بسیج شدن فرشهامونو بشورن. سه تا برادر و د

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51

دوست دارید موضوع این پست چی باشه؟ مثلا به سرقت رفتن گوشی من موضوع خوبیه؟ اگه موافقید که بریم سراغش :)) بله عزیزان، امروز ساعت شش عصر به وقت محلی، یک نفر تلفن همراه بنده، انیس و مونس بنده، یار غار بن

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: جمعه 23 خرداد 1399 ساعت: 12:51


یه چسب ماتیکی از تو دفتر کرونا کش رفتم D: البته دو سال پیش بهم نگفته بود قراره چه غلطی بکنه!


برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

سر سفرهی سحری، حجت گفت نصف شب یه بالش برداشته و چند دقیقه رفته تو حیاط دراز کشیده. بعد که اومده تو و خوابیده، حس کرده یه چیز پادراز آبداری! داره رو گردنش راه میره. با دست پسش زده و بعد با نور گوشی

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

میگم: مامان! بله؟ پسفردا کلمپلو درست کنیم. _ مامان! بله؟ هر سوالی دارین میتونین از گوگل بپرسین. _ مامان! بله؟ باید خونه رو رنگ کنیم. دیوارا خیلی بد شدن. _ مامان! _ مامان! _ ماااااماااان! بلهههه؟

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

خیلی ناگهانی (تقریبا ۲۲ ساعت قبل!) بر آن شدم که در بازی قرنطینگاری شرکت کنم! عکاسی چیزیه که خودم همیشه به نداشتن مهارت در اون اذعان داشتم، ولی وقتی امروز ساعت پنج و بیست دقیقهی صبح، بعد از اینکه شب

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

خواهرم اومده اینجا تا فردا برای چهل روزگی پسرش کوچه (واو ُ تلفظ میشود) یا دانوک (به قول شما) درست کنه. اساسا اینا (خواهرام) هر کار مهمی دارن باید تو خونهی ما انجام بدن! خونه از ده رفته تو خاموشی؛

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

مطمئن بشید تو دنیا لذت چت کردن با یه تازهزبانآموز رو چشیدید، بعد ترکش کنید ^_^

"چیکار میکنی خالجون. برایچیصداتارامه"

انقدر کیف میده وقتی مسئلههای ریاضیش رو خودش میخونه، وقتی میگی قطرهی کولیف رو بیار نمیگه کدومه، وقتی میخوای گولش بزنی، ولی خودش میخونه و گول نمیخوره، وقتی برات نامه مینویسه و میچسبونه به کمدت :)

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

خبر خوب اینکه بالاخره امروز شمعک بخاری خونهمون هم خاموش شد و خبر بد اینکه، فعلا باید سر جاش بمونه تا آخر هفتهی بعد که مثلا قراره بارون بیاد، دوباره روشن بشه! امشب من به آقای میگفتم مامان اجازه

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

آقا بلایی که سر برادرم اومده بود (تو این پست) الان سر منم اومد. اول در گوشم هی سروصدا کرد و منم بیخیال هی با دست پسش زدم. تا اینکه حس کردم یه چیزی رو پام راه میره و شستم خبردار شد خبریه! مثل فنر پری

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

جاتون بین همسایههامون خالی، یک شیرینی تر کاکائویی فرد اعلا، باقلوا، دارک!، پخته بودم که حرف نمیزد اصلا. به خاطر ماه رمضون کم درست کردم، وگرنه قابل شما رو نداشت، بین همسایههای اینجام پخش میکردم :

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

اونی که برای بار اول ایدهی ساعت اومد به ذهنش، اختراعش کرد، ساختش، باید براش خیلی واضح و بدیهی بوده باشه که از یک شروع کنه و تا فردا همون موقع همینطور بره بالا تا هر عددی که میخواد یا لازمه. چرا باید وسط روز برگرده دوباره از اول بشمره؟

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

یک زایشگاه در کابل تحت حملهی تروریستی قرار گرفته؛ جایی نزدیک خونهی خالهی من. یک زایشگاه در بیمارستان پزشکان بدون مرز؛ جایی که ممکن بود من اونجا باشم اگه میذاشتن برم. جایی که من پارسال تلاش میکرد

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

من امسال شب قدر دوم (مگه کلا یکی نیست؟ :|) سود بزرگی کردم. جزء بیستَم رو نخونده بودم، جزء بیست و یک هم که فرداش قرار بود بخونم، بعد من هر دو رو همون شب خوندم. سودش کجاش بود؟ اونجا که عنکبوت و روم تو

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

جاتون خالی، راهآهن مشهد چه صفایی داره! محوطهش پر از گل، آدم حظ میکنه. اصلا دلش نمیاد رد بشه و بره. میخواد فقط بمونه، حتی تو ماه رمضون و زیر این آفتاب. یک عالمه از گلها عکس گرفتم، یکی رو هم احتم

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

الان تمام امیدواریم اینه که "آن کس که نداند و بداند که نداند..." درست باشه و منم بدانم که ندانم.

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

اون زمانی که مدرسهی خودگردان میرفتم، یه معلم زبان انگلیسی داشتیم که آقا بود. این بنده خدا یه روز به ما توصیه کرد که خاطراتمون رو بنویسیم. گفت بنویسید، اما فقط گل و بلبل ننویسید، اشتباهاتتونم بنویس

برچسب: نویسنده: مریم صفری تاريخ: پنجشنبه 8 خرداد 1399 ساعت: 1:26

صفحه بندی